فیتیله جمعه تعطیله
دخمل مامانی
چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود
و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم
خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه.
روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون
اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک
تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم.
بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان.
بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود
فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی
و پیاده هم نمیشدی.
آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون.
بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی.
یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی.
وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظهر بود زود حاضرت کردم دوباره رفتیم دعای ندبه خونه ی دوست بابایی.
خیلی خسته بودی
و از چشات معلوم بود که خیلی خوابت میاد
ولی بچه ها رو میدیدی که دارن بازی می کنن تو هم میرفتی دنبال اونا. دم آخر دادمت بابایی اونجا هم نخوابیدی
ساعت ده شب بود داشتیم برمی گشتیم که دیگه تو راه خواب رفتی از بس خسته بودی هر چی صدات میزدم هیچی نمی فهمیدی...
یه اتفاق جالب آخرشب که میخواستیم بخوابیم شما خواب نمیرفتی و مسخره بازی در میاوردی.
بابایی میخواست بخوابه چراغا رو خاموش کردیم و خوابیدیم تو رختخواب. همش با اون زبون شیرینت حرف میزدی و نمیزاشتی بابایی بخوابه.
بهت گفتم هیسسسس چند ثانیه ساکت شدی و بعد بابایی یه چیزی گفت تو که خوابیده بودی پاشدی و دستتو رو دماغت گذاشتی و به بابایی گفتی هیسسس... ما رو بگو مردیم از خنده...

قربونت برم عسل مامانی.زندگی منی....نفس
من گشنمههههههههههههههههههه 

بوووووووووووووووووووووووووووس.... قربونت برم من







آخخخخخخخخخخخخخخخیش سیر شدم!!!!!! ![]()

من و باباییم.... 

خب حالا دیگه نوبت نوشابه ست...![]()

رنگین کمان..... 



این کفشای خوشگلت هم خانوم مقدم از کربلا برات سوغاتی آورده. دستش درد نکنه





قطار قطار چی چی!!!!!!!!!!!!!!!

سوار کشتی شدم. ![]()





مسجد با صفای جمکران.. 



قربونت برم دیگه خسته شدی از بس شیطونی کردی و اینور اونور رفتی.. هی دست منو میگیری و میخوای بلندم کنی و میگی بابا.
یعنی پاشو بریم پیش بابا..عشق منی تو





فیتیله جمعه تعطیله
