حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

فیتیله جمعه تعطیله

1392/7/10 9:54
447 بازدید
اشتراک گذاری

 دخمل مامانی

چند وقت بود که خیلی دلمون گرفته بود و از دست مریضیای شما خسته شده بودیم خواستیم یه روز بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه.

روز جمعه دوازده مهر بعد از نماز ظهر رفتیم بیرون  اول از همه چون خیلی گشنمون بود رفتیم رستوران فدک تا دلی از عزا در بیاریم. با بابایی نصف نصف حساب کردیم.

بعد از ناهار شما اشاره میکردی به رنگین کمان. بردیمت اونجا خیلی خوشت اومده بود فقط هم میخواستی سوار ماشین بشی و پیاده هم نمیشدی.

آخرش من و بابایی خسته شدیم و با گریه از شهربازی آوردیمت بیرون. بعد هم رفتیم مسجد جمکران. خیلی شیطونی میکردی. یه عالمه تسبیح برداشته بودی و بازی میکردی.

وقتی اومدیم خونه ساعت پنج بعدازظهر بود زود حاضرت کردم دوباره رفتیم دعای ندبه خونه ی دوست بابایی.خیلی خسته بودی و از چشات معلوم بود که خیلی خوابت میاد ولی بچه ها رو میدیدی که دارن بازی می کنن تو هم میرفتی دنبال اونا. دم آخر دادمت بابایی اونجا هم نخوابیدی ساعت ده شب بود داشتیم برمی گشتیم که دیگه تو راه خواب رفتی از بس خسته بودی هر چی صدات میزدم هیچی نمی فهمیدی...

 

 

 یه اتفاق جالب آخرشب که میخواستیم بخوابیم شما خواب نمیرفتی و مسخره بازی در میاوردی. بابایی میخواست بخوابه چراغا رو خاموش کردیم و خوابیدیم تو رختخواب. همش با اون زبون شیرینت حرف میزدی و نمیزاشتی بابایی بخوابه. بهت گفتم هیسسسس چند ثانیه ساکت شدی و بعد بابایی یه چیزی گفت تو که خوابیده بودی پاشدی و دستتو رو دماغت گذاشتی و به بابایی گفتی هیسسس... ما رو بگو مردیم از خنده...

 

قربونت برم عسل مامانی.زندگی منی....نفس

 

 من گشنمههههههههههههههههههه

  

 

بوووووووووووووووووووووووووووس.... قربونت برم من

 

 

 

 

 

 

 

 

آخخخخخخخخخخخخخخخیش سیر شدم!!!!!!

 

 

من و باباییم.... 

 

 

خب حالا دیگه نوبت نوشابه ست...

 

 

رنگین کمان.....

 

 

 

 

 

این کفشای خوشگلت هم خانوم مقدم از کربلا برات سوغاتی آورده. دستش درد نکنه

 

 

 

 

 

 

 

قطار قطار چی چی!!!!!!!!!!!!!!!

 

 سوار کشتی شدم.

 

 

 

 

 

 

مسجد با صفای جمکران..

 

 

 

 

قربونت برم دیگه خسته شدی از بس شیطونی کردی و اینور اونور رفتی.. هی دست منو میگیری و میخوای بلندم کنی و میگی بابا.

یعنی پاشو بریم پیش بابا..عشق منی تو

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان حسام كوچولو
23 مهر 92 0:25
سلام هميشه به شادي انشالله. ماهم شب تولد حسام رفتيم رنگين كمان.


سلام ممنون زنده باشی. انشاالله تولد سه سالگیشو باید سنگ تموم بزاری.
مامان حسام كوچولو
23 مهر 92 0:32
اسباب كشي ت تموم شد.
چند تا عكس از خونه ي جديدتون برام بزار. اگر دوست نداري كسي ببينه رمز دارش كن.


بله.چشم در اولین فرصت
مامان حسام كوچولو
23 مهر 92 1:05
توي خونه پياز بزار. و حتما بخور روشن كن.


من که خیلی حالم بده تب دارم و اصلا حال ندارم از جام بلند بشم. میخواستیم بریم ولایت ولی با این حال من
مامان جون حدیثه سادات
24 مهر 92 2:11
سلام به سادات جونی خودم
قربونت برم که رفتی رنگین کمان چرا منو نبردی ناغلا
منو میبردی رانندت بشم عزیزم
فدات بشم که جمکرانم رفتی به جای منم تسبیح خوندی دوتا دوتا خوشگلکم
بوووووسسسسسس
ان شاءالله مامانتم زود حالش خوب بشه بیاین اردکان


سلام ممنون مامان جون گلم
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 15:48
حدس من درسته ؟ شما اصالتا یزدی هستین اما ساکن قم ؟


بله خانومی آقام تو قم درس میخونه
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 15:49
میبینم که تو شهربازی همه وسایلش رو هم سوار میشه گل دختری ؟؟؟؟؟


امان از دست این بچه ها
سوسن
2 مرداد 93 18:57
بچتم مثل خودته خانم حالا بکش کم تو دانشگاه آتیش نسوزوندی حالا بکش از دستش خاله قربونش بره
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
من یه دختر عاقل مقول بودم مگه نه؟؟؟